♥مــاه بــــــانو♥

♥ به نام خدایی که دغدغه ی از دست دادنش را ندارم...♥

ادامه مطلب طولانی 

ببخشید باتایپ صوتی نوشتم بعضی جاهاش ممکنه کتابی باشه 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۹ساعت 13:6 نويسنده ♥مــاه بــــــانو♥ |

سلام

چند وقت پیش سمانه که هم عروس عموی مادرمه و هم دوست از بچگی تا بزرگسالی و همسایه ی قدیمیمون هست زنگ زد ، گفت مهناز دارم کلافه میشم. خانواده شوهر هرشب تو عید مهمونی دارن خونه هم ...

اونا ۸تا پسرن یه دختر همه هم متاهل و بچه دار جزاخری که سندرم داون داره. تعدادشون شاید به ۴۰تا۵۰برسه .

سمانه میگفت مهمونی شون مثل هرسال برقراره هرشب جمعیتی خونه یه پسر میرن روز اخر خونه دختر میرن .

و سمانه حرص میخورده وسط کرونا چرا مهمونی گرفتن؟

سمانه با شوهرش دعواش شده گفته حق نداری بری مهمونیشون درسته خانوادتن ولی الان بحث کروناست . 

اونام کلی پشت سر این بنده خدا حرف زدن که تو با ما قطع رابطه کردی و اینحرفا .

حالا بگو چیشد؟

شبی که نوبت خونه دختره بوده زن عمو وعمو و پسر کوچیکه که سندرم داره حالشون بد میشه نفسشون میگیره میبرن دکتر 

تست میدن کرونا داشتن ...  یعنی ۴۰نفری که با اونا هرشب سر یه سفره بودن هم ممکنه کرونا گرفته باشن . عمو و پسرش مرخص میشن زن عمو رومیبرن Icu 

سمانه زنگ زده بود دیدی مهناز؟ دیدی من حرص خوردنام الکی نبود  دعوا با شوهرم الکی نبود؟ اخرش کرونا گرفتن .

گفت حال زن عمو اونقدر بده با اکسیژن به زور نفس میکشه.

و اینکه دیشب فوت کرد  خیلی مرگ بدی بود 

مادرم که گفت ماها نمیریم چون بچه هاش هم شایدداشته باشن .

با این اوضاعم ممکنه کسی نره هرچند پررو زنگ زدن تو این شرایط مهمون برای مراسم دعوت کردن . ولی هرکی بره با جونش بازی کرده .

​​​​​

+ تاريخ چهارشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۹ساعت 9:32 نويسنده ♥مــاه بــــــانو♥ |

قرار بود امروز بریم اصفهان 

به خاطر تعطیلیای اخیر شرکت شوهر تعطیل شدن

ساعت ۶صبح مامانم زنگ زد خواب و بیدار بودم 

باگریه گفت محمودآقا فوت کرده. ما داریم میریم رشت

شاید باور نکنید راضی ام خدایی نکرده عمم که این همه دوسش دارم طوریش بشه ولی شوهر عمم هیچیش نشه

بس که شوهر عمم خوب بود همیشه از خوبیش گفتیم از مهربونیش .

هنوز گیج و هنگم. تازه پنجاه ساله شده بود تازه نوه دار شده بود .

ایست قلبی چه کوفتی بود؟ شاید جای اصفهان بریم رشت 

خیلی ناراحتم اصلا قابل وصف نیست.

 

+ تاريخ یکشنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۸ساعت 7:6 نويسنده ♥مــاه بــــــانو♥ |

ادامه مطلب طولانی 

 

مژگان جان خیلی سعی کردم بهت ایمیل بدم ولی نمیدونم رسید یا نه اگر ایمیل بهت رسید خبر بده 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۸ساعت 14:43 نويسنده ♥مــاه بــــــانو♥ |

بعد یک هفته استراحت بالاخره رفتم باشگاه 

هنوزم از قسمت عمیق استخر میترسم 

نمیدونم این ترس کوفتی از کجا اومد قبلش این جوری نبودم. 

الان پاهام میلرزه تو قسمت عمیق نفسم بند میاد تپش قلب میگیرم.

پیلاتس به جاش بمب روحیه است ، کلی حالمو خوب میکنه‌

امروز صبح ازمایش تیروئید و پرولاکتین دارم ،به معنای واقعی داغونه‌

پرولاکتین همش شرایط داره باید دوساعت قبل ازمایش بیدار باشی 

الان به زور خودمو نگه داشتم خوابم نبره .

تحرک نکنی راه نری استرس نگیری دست به بدنت نزنی و‌.‌..

شوهر هم دیشب رفت رشت ،اومدم پیش مادرپدر بخوابم. 

چون تخت خودم نیست بدخواب شدم از دیشب.

هنوز برای عید اقدامی نکردممم هنوز هیچ فکری از عید ندارم 

هیچی نخریدم سبزه خیس نکردم .

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۸ساعت 6:34 نويسنده ♥مــاه بــــــانو♥ |